أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

172

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

سبب نزول آيت آن بود كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هر مردى درويش را فرمودى تا خدمت دو مرد كردى و بحوائج ايشان قيام نمودى در سفر و حضر سلمان را به دو مرد سپرد ، روزى ايشان برفتند و سلمان را گفتند : براى ما طعامى ساز ، سلمان را خواب غالب آمد ؛ بخفت ، ايشان باز آمدند گفتند : چرا طعام نساختى ؟ - گفت : خواب بر من غالب شد نتوانستم . گفتند : برو بنگر تا پيش رسول هيچ طعامى هست ؟ - بيامد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : پيش أسامة بن زيد رو و او و كيل خرج رسول بود ، سلمان بيامد اسامه را گفت : اسامه گفت : چيزى ساخته نيست ؛ سلمان باز گشت و ايشان را خبر داد ، ايشان گفتند : طعام بود و ليكن اسامه بخل كرد و در پوستين اسامه و سلمان افتادند « 1 » و ايشان را غيبت كردند سلمان را بجاى ديگر فرستادند باز آمد و هيچ نياورد گفتند : اگر ترا بچاه سميحه « 2 » فرستند آبش به زمين فرو رود ايشان پيش رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر آمدند رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در ايشان نگرست گفت : همانا گوشت خورده‌ايد كه من بر لب شما اثر آن مىبينم ؟ - گفتند : يا رسول اللّه ما چيزى نخورده‌ايم گفت : امروز همهء روز گوشت اسامه و سلمان ميخورديد ؛ خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت : اى مؤمنان دور شويد از بسيارى گمانها كه بيشتر گمانها خطا و بزه باشد و جست و جوى مكنيد بر آنچه گمان ميبريد تا آن چنان هست يا نه ؟ و اين چنان بود كه آن دو مرد جست و جوى مىكردند تا بنزديك اسامه چيزى هست يا نه ؟ . و يكديگر را غيبت مكنيد .

--> ( 1 ) - در برهان قاطع گفته : « در پوست افتادن كنايه از عيب گفتن و غيبت مردم كردن باشد » و در بهار عجم گفته : « در پوست افتادن و در پوستين بودن كنايه از غيبت كردن و بد گفتن است و در پوستين افتادن و در پوستين افكندن متعدّى است از لغت در پوستين افتادن » . سعدى در گلستان ضمن حكايتى از پدرش نقل كرده كه او در مقام ذمّ از اين جسارت وى كه در حق جماعتى از همسفران خودشان گفته : « يكى از اينان سر برنمىدارد كه دو گانهء بدرگاه يگانه بگزارد چنان خفته‌اند كه گوئى مرده‌اند » بوى فرموده : « تو نيز اگر بخفتى به كه در پوستين خلق افتى » . ( 2 ) - در نسخ اين تفسير و نسخ ابو الفتوح ( ره ) : ( ج 5 ؛ ص 123 ؛ س 10 ) : « سفيحه » ؛ و صحيح آنست كه در متن ملاحظه مىشود ؛ زبيدى در تاج العروس در مادّهء [ س م ح ] بطور شرح مزج گفته : « و سميحة كجهينة بئر بالمدينة غزيزة الماء قديمة » و در منتهى الارب گفته : « سميحة كجهينة چاهى است بمدينه بسيار آب » .